به نام مولای مالک الملک
می خواهم اولین مطلبی را که پس از مقدمه می نویسم از ولایت پذیری باشد. راستش را بخواهید این مطلب را دیشب نوشتم و یهو به فکرم زد که تو این گرمی بازار وبلاگ نویسی، یه وبلاگ بزنم و اینارو اونجا بنویسم. از خدا می خوام که مطالبی که می نویسم برای خودش باشد. آمین
و انسان آفریده شد. خداوند به او اختیار و آزادی عمل داد. اما مجوز هر عملی را نداد. انسان مختار شد که هر کاری دوست دارد و در توانش باشد انجام دهد اما مجاز نشد. اختیار دادند اجازه ندادند. (به نظر من خدا خیلی خیلی انسان رو تحویل گرفت که بهش اجازه هر کاری رو نداد ولی او را مختار کرد)
پروردگار عالم برای اینکه محدوده اعمال مجاز انسان و موارد دیگری را به او بشناساند پیامبران را فرستاد تا برنامه زندگی او و حیطه وظایفش را به او بگویند. هر کس از بندگان که پیامبران را اطاعت کرد نجات یافت و هر کس که آنها را کنار زد هلاک شد.
آخرین پیامبر که آمد دین و آیینی را آورد که برای تمام زمان و مکان بود. دینی که باید در آینده جریان داشته باشد و آنقدر غنی باشد که ختم رسالت را جبران نماید. برای بقای دین و حفظ و حراست از آن، خداوند حکیم به آخرین پیامبر دستور داد که حافظ دین را بعد از خود به مردم معرفی کند که اگر نکند انگار رسالتی انجام نداده است.
(دوستان با خودمان فکر کنیم چرا چنین پیامی آنقدر مهم است که عدم ابلاغش با عدم انجام رسالت برابری می کند؟ مگر در امر ولایت چه نهفته و آشکاری وجود دارد؟ جواب این سوال را می توانید در فطرت خود بیابید.)
این پیام به اندازه ای مهم و حیاتی است که شرط اتمام رسالت و تکمیل آن شده و اگر نکند انگار هیچ نکرده.
پس مساله خیلی مهم است.
شاید بتوان گفت واژه ولایت پس از آنکه در آیات قرآن می آید در کلام پیامبر جان تازه ای می گیرد و مسلمین باید زین پس این واژه را زیاد بکار ببرند. آنجا که فرمود:
من کنت مولاه ف(هذا) علی مولاه
ای کسانیکه مرا، صاحب اختیار، سرپرست، رهبر، امام و در یک کلمه مولای خود می دانید، بدانید پس از من علی بن ابیطالب(ع) مولای شماست. پس از من علیست که صاحب اختیار شماست.
انسان اگر به حال خود وا گذاشته می شد معلوم نبود به کدام ورطه ای در فساد کشیده می شد. چرا که «إن النفس لأمٌارٍة بالسوء». نفس، انسان را بسیار به بدی امر می کند. حال فرض کنید انسان به حال خود رها می شد. به یقین خوش بینانه ترین عاقبتی که می توان برای انسان متصور شد همان است که ملائک پیش بینی کردند.
پس انسان نیاز دارد تا کسی بالای سر داشته باشد. کسی که به او درست و غلط را تذکر دهد و از عاقبت کردارش او را با خبر نماید.
مطمئنا هیچ کس به اندازه پرودگار انسان این شایستگی را ندارد که درست و غلط را به انسان بنمایاند همانگونه که تا الان حجت را بر انسان تمام کرده است. تا زمانیکه پیامبران بودند امر ولایت(یعنی هدایت بشر به سمت خوبی ها و هشدار از بدی ها) بر عهده آنان بود و پس از آن در واقعه بزرگ غدیر این امر به امامان معصوم پس از پیامبر واگذار شد.
امامان و رهبران جامعه اسلامی باید پس از پیامبر طبق سیره وسنت او و البته آیات قرآن جامعه را هدایت می کردند و از فراز و نشیب ها عبور می دادند.
متاسفانه با غصب مقام ولایت توسط کسانیکه این ردا به تن آنها بسیار بزرگ می نمود، امر ولایت از مسیری که باید در آن قرار می گرفت منحرف گشت و آینده اسلام را با تهدیدات بسیاری چون انحراف از اصول اساسی اسلام ناب محمدی(ص)، تولید بدعت ها، تفسیر به رای قرآن و ... روبرو شد که نتیجه عدم ولایت پذیری مسلمین از رسول خدا بود. چرا که اگر مسلمین در مقابل این غصب ولایت همچون اول مدافع حریم ولایت یعنی حضرت صدیقه طاهره(س) ایستادگی می کردند و حق ولایت را به امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(ع) می سپردند مطمئنا آسیب هایی که در دوران 3 خلیفه اول متوجه جامعه اسلامی شد، پیش نمی آمد و الان ما در یک مدینه فاضله ای قرار داشتیم که نیازی به انتظار برای تحقق جامعه مطلوب اسلامی وجود نمی داشت.
فکرش را کنید اگر امیرالمؤمنین(ع) طبق وصیت رسول الله یا بهتر بگویم طبق فرمان محکم الهی که مصلحت انسان را از همه بهتر می داند، هدایت جامعه اسلامی را عهده دار می گشت و امامان پس از ایشان نیز هر یک این کشتی را به سر منزل مقصود رهنمون می شدند، هم اکنون جامعه اسلامی یا بالاتر جهان چه وضعی می داشت؟ نه بدعتی وجود داشت تا با آن مبارزه شود نه شیعه وسنی که نگران اختلال در وحدت می بودیم و هزار نعمت دیگر که با اندکی تفکر در این زمینه می توان آنها را استخراج کرد. نعمت هایی که به خاطر سرپیچی از دستور رسول خدا جامعه و جهانیان از آن محروم ماندند.
بگذریم...
پس از 25 سال از رحلت رسول خدا که امر هدایت جامعه اسلامی بر عهده 3نفر افتاد که نباید، حال امیرالمؤمنین با اکراه فراوان این مسئولیت را به عهده گرفته که شاید کمتر از 10% شباهت به آنچه که رسول خدا به جای نهاد، داشت.
بدعت های بسار گریبانگیر جامعه شده، مسلمین درجه بندی شده اند، اما نه بر اساس تقوا که بر طبق سابقه ای که در اسلام داشتند که اصلا ملاک صحیحی نبود. بیت المال به آنی بیشتر می رسید که در اسلام سبقه بیشتری داشت. اگر جنگی اتفاق می افتاد برای کشورگشایی بود. نماز طور دیگری خوانده می شد، متعه حرام شد، نماز مستحب به جماعت خوانده شد و ...
به هر حال از اسلام جز نامی نمانده بود و این امیرالمؤمنین بود که باید اسلام را به آنچه که باید باشد برمی گرداند.
یقینا کسانیکه مسلمان درجه یک هستند(نظیر طلحه و زبیر و ...) نمی توانند تحمل کنند که به اندازه تازه مسلمانی حق از بیت المال بکیرند و اینجاست که عدالت به مزاج خواص و بزرگان اسلام تلخ می آمد و در مقابل امام قدها افراشته می شود.
مردم از امیرالمؤمنین ولایت پذیری نمی کنند و بلای جمل، صفین و نهروان به سر جامعه می آید و ما وقع را می دانید.
نوبت به امام حسن(ع) می رسد. مردم ولایت را نمی پذیرند. امامشان را تنها می گذارند و او را مجبور به صلح با معاویه(علیه اللعنة) می کنند. معاویه ای که پس از به شهادت رساندن امام مجتبی(ع) عهد خود را می شکند و ناخلفی را جانشین خود ناخلفش می کند. کسی که بعد از او <علی الاسلام والسلام>.
حسین (ع) به پا می خیزد و از مردم برای نجات دین خدا یاری می خواهد.ولایت را نمی پذیرند <فوقع ما وقع>
این مسیر ادامه پیدا می کند تا عصر غیبت.
تاریخ اسلام پر است از این داستان ها که بدنامانش کسانی اند که ولایت طاغوت را به ولایت حق و خدا یا از ترس یا به یکی از ابزار مثلث شوم «زور، زر ، تزویر» ترجیح می دهند.
بی بصیرتی بی بصیرتی بی بصیرتی
اما اگر داستان خوانده شد باید از آن عبور کرد. نباید در آن ماند، باید از آن عبرت گرفت تا دیگر تکرار نگردد.
در عصر غیبت هستیم. مولای مان حاضر است ولی ظاهر نیست. چه کنیم و چگونه بفهمیم که چه باید کرد؟ چگونه از او بخواهیم که راه را به ما بنمایاند؟ چگونه در فراز و نشیب های زمانه راه صواب را از غلط آن تشخیص دهیم؟؟؟؟
این مطلب ادامه دارد...